خسرو گلسرخی

هدف ما این است که با شعر گلسرخی آشنا بشیم
نمونه این پست را با اشعار فرخی و عارف و … داشتیم
برای آشنایی بیشتر با شعر او باید چند سالی به عقب بر گشت شعر او شعر شاملو و اخوان و فروغ نبود اما محصول زمانه خود بود زمانه فقر و سیاهی …
سعی کردم این اشعار گفتگویی باشد بین من و نوید
تقدیم به نوید
بابک
سفر
تو سفر خواهی کرد
با دو چشم مطمئن تر از نور
با دو دست راست گو تر از همه ی اینه ها…
…
موج ها
زیر پایت همه قایق هستند
ماسه ها
در قدمت می رقصند
من تو را در همه آینه ها
می بینم…
هستی…
چشمه ی پیری است
در انتهای راه کویر کور
باید گذشت از این راه؟
این مرد راه
صبوری و تسلیم
جاری ست
در رگش…
برهوتیان کلافه ی تنهایی
باید ز راه مانده گذشتن
باید که سر افراز به چشمه رسیدن
این چشمه در انتظار عبث نیست
خاکستر
دستی به سپیدی روز
پنجره را گشود
سرما و سوز
بیدار بر پلک های من نشست…
اکنون
خاکستر شب را
باد
در کوچه می برد
…
سرخ تر سرخ تر از بابک باش!
روح بابک در تو
در من هست
مهراس از خون بارانت زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل بابک باش
نه
سرخ تر سرخ تر از بابک باش
دشمن گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش!
شهر باید یکسر
بابکستان گردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آباد
از جغد شود پاک و
گلستان گردد…
در سنگر
تو فاتحی!
دستان تو
سرگرم ساختن سنگر
مشغول کاشتن بذر دوستی است
تو فاتحی
تو فاتحانه
فردای سرخ و زرد
اعلام می کنی آغاز تولد خود را
با هزار آفتاب
در چین چهره ی اسارت شرق …
ما
شکوفه ی دستان بی زوال تو را
آب می دهیم…
سبز…
ای کاش
هزار تیغ برهنه
بر اندوه تو می نشست
تا بتوانم بشارت روشنی فردا را
بر فراز پلک هایت
نگاه کنم…
اینک
صدای آن یار بی دریغ
گل می کند
در سبز ترین سکوت
و گل های هرزه را در بارش مداوم خویش
درو می کند
جنگل
در اندیشه های سبز تو جاری ست
پرنده و طناب
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم: که هستی؟
گفت:آفتاب
بی اعطنا طناب را آماده کردم…
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم: که هستی
گفت:ماه
بی اعطنا طناب را آماده کردم…
پشت پنجره ام را کوبیدند
گفتم: که هستیید
گفتند:همه ی ستارگان دنیا
بی اعطنا طناب را آماده کردم…
پشت پنجره ام را کوبید
گفتم که هستی؟
گفت:یک پرنده ی آزاد
من پنجره را با اشتیاق باز کردم…
قبل از اعدام
خون ما
می شکفد بر برف
اسفندی
خون ما می شکفد بر
لاله
خون ما
پیرهن کارگران
خون ما
پیرهن دهقانان
خون ما
پیرهن سربازان
خون ما
پیرهن
خاک
ماست…
نم نم باران
با خون ما
شهر آزادی را می سازد
نم نم باران
با خون ما
شهر فرداها
را می سازد
…
خون ما پیرهن کارگران
خون ما پیرهن دهقانان
خون ما
پیرهن
سربازان…
ادامه مطلب...
که خیلی اذیتش کردیم
وقتش را گرفتیم
این مطلب را به او تقدیم می کنیم

در گوش دختران جوان
نه نخواستم
نخواستم به تو بگویم
در چشمانت دو درخت پریشان جوان دیدم
از نسیم و لبخند و طلا
نه نخواستم
نخواستم به تو بگویم
شب
همواره ایستاده است
روز
می رود و می آید
شب
مرده ودور
روز یک بال بیشتر ندارد
شب
بالای ایینه های آرام
و روز
زیر باد
نه شاعر می خواهم باشم
نه عاشق پیشه
خوشا سپیدی شمدهایی که نو در آنها بی حال می شوی
تو خواب را خوب نمی شناسی
و شکوه روز را نیز
خوشا ماهیان مرکب بودن
در مرکب عطرهای برهنگی کور تو
((کار من))
شیون گیتار آغاز می شود
ار همان سپیدی نخست
پیاله ها را می شکنند
شیون گیتار
آغاز می شود
خاموش کردنش بیهوده است
خاموش کردنش
تاممکنشیونش
یکنواخت و آرام است
به گونه شیون آب
و شیون باد
بر بارش برف
خاموش کردنش بیهوده است
چرا که در غم چیزهای دور می گرید
بر شن های جنوب سوزان
که خواهان کاملیاهای سپیدند
گیتار
بر تیر بی هدف
بر شامگاه بی فردا
و بر اولین پرندهی مرده بر شاخه می گرید
آه ای گیتار
ای قلب زخمی
به تیغه ی پنج شمشیر
کودک لا ل
کودک صدایش را می جوید
(و صدایش با پادشاه زنجره هاست
در قطره ای آب
کودک صدایش را می جست
برای سخن گفتن نمی خواهمش
از این حلقه ای خواهم ساخت
تا سکوتم را
دور انگشت کوچک خود حمل کند
در قطره ای آب
کودک صدایش را می جست(صدای زندانی از دور لباس زنجره می پوشید)
ادامه مطلب...
Soldier of Fortune
(Blackmore/Coverdale)
I have often told you storieAbout the wayI lived the life of a drifterWaiting for the dayWhen I'd take your handAnd sing you songsThen maybe you would sayCome lay with me love meAnd I would surely stay But I feel I'm growing olderAnd the songs that I have sungEcho in the distanceLike the soundOf a windmill goin' 'roundI guess I'll always beA soldier of fortune Many times I've been a travellerI looked for something newIn days of oldWhen nights were coldI wandered without youBut those days I thougt my eyesHad seen you standing nearThough blindness is confusingIt shows that you're not here Now I feel I'm growing olderAnd the songs that I have sungEcho in the distanceLike the soundOf a windmill goin' 'roundI guess I'll always beA soldier of fortuneYes, I can hear the soundOf a windmill goin' 'roundI guess I'll always beA soldier of fortune
سرباز سرنوشت
من اغلب قصه ای را برات تعریف می کردم
در مورد شیوه زندکی ام
که همیشه دستخوش تغییرات بوده
در انتظار روزی که
وقتی دستت را می گیرم
و آهنگ تو را می خوانم
شاید به من بگی که
با من بیا و عاشقم باش
و من مطمئنا خواهم ماند
اما فکر می کنم که دارم پیر می شوم
و آهنگی رو که برات خوانده بودم
مثل صدایی بود از دور دستها
مثل صدای چرخش آسیاب ها
من فکر می کنم که همیشه سرباز سرنوشت خواهم بود
بیشتر زندگی ام را مسافر بوده ام(خانه به دوشی)
و به دنبال چیزهای تازه بوده ام
یک روز
وقتی که شب سرد بود!
من بی تو و (دور ازتو) آواره بودم
در همون روزها بود که خیال کردم
که تو در کنارمی
فکر کردم که کوری ام مرا به تباهی کشانده
این ها همه نشان می دهند که تو دیگر در کنارم نیستس
حالا فکر می کنم دارم پیرتر می شوم
و آهنگی که خوانده بودم
صدایی از دوردست بود
مثل صدای چرخش آسیاب
من فکر می کنم که همیسه سرباز سرنوشت خواهم بود
آره می تونم صدایی روبشنوم
صدای چرخش آسیاب
من حدس می زنم که همیشه سرباز سرنوشت خواهم بود
ادامه مطلب...

![]()
![]()
![]()
The end
این شعر شعری است که در تاریخ موسیقی کم تر نظیر آن تکرار شده است مسلما
هیچ خواننده ای در تاریخ موسیفی به اندازه جیم موریسون تاثیرگزار نبوده است وجه
رمانتیک اشعار او با تلفیق با سیاهی روزگار بعد از جنگ از شعر او یک شعر تکرار نشدنی ساخت ((پایان)) ترانه ای عاشقانه نیست اعتراضی خام نیست پایان چهره ی رو به پایانی
است از دهه 60 و سیاهی آن. که ما آن را در روزگار سیاه خود حس می کنیم از شعر پایان اولین برداشت را نکنید .باید با ((پایان)) مدتی زندگی کنید.
نوید-بابک
This is the end
Beautiful friend
This is the end
My only friend the end
Of our elaborate plans the end
Of everything that stands the end
No safety or surprise the end
Can you picture what will be
So limitless and free
Desperately in need…of some…strangers hand
In a…desperate land
Lost in a roman…wilderness of pain
And all the children are insane
Waiting for the summer rain yeah
There s danger on the edge of town
Ride the kings highway baby
Weird scenes inside the gold mine
Ride the highway west baby
Ride the snake ride the snake
To the lake the ancient lake baby
The snake is long seven miles
Ride the snake…hes old and his skin is cold
The west is the best
The west is the best
Get here and well do the rest
The blue bus is callin us
The blue bus is callin us
Driver where you taken us
The killer a woke before dawn he put his boots on
He took a face from the ancient gallery
And he walked on down the hall
He went into the room where his sister lived
…then he
Paid a visit to his brother and then he
He walked on down the hall and
And he came to a door and he looked inside
Father yes son I want to kill you
Mother… I want to…
Come on baby take a chance with us
Come on baby take a chance with us
Come on baby take a chance with us
And meet me at the back of the blue bus
Doin a blue rock
On a blue bus
Doin blue rock
Come on yeah
Kill kill kill kill kill kill
This is the end
Beautiful friend
This is the end
My only friend the end
It hurts to set you free
But you ll never follow me
The end of laughter and soft lies
The end of night we tried to die
This is the end
این است پایان
دوست زیبا
این است پایان
تنها یار من پایان
نقشه های ناب ما پایان
هر آنچه که پا برجاست پایان
نه امنیتی نه معجزه ای پایان
دیگر هیچگاه نمی توانم به چشمان تو نگاه کنم
آیا می توانی آنچه را که در پیش است تصور کنی
آزاد و بی پایان
نا امیدانه در انتظار دست یاری بیگانه ای
در سرزمین ناامیدی
گم شده در برهوت وحشی رنج
وتمام کودکان ناقص و بیمارند
تمام کودکان ناقص و بیمارند
که همه در انتظار باران تابستان اند
خطری در نزدیکی شهر
در مسیر بزرگراه بران عزیزم
صحنه هایی عجیب در معدن طلا
در بزرگراه به سمت غرب بران عزیزم
بر مسیر های پر پیچ وخم
به دریاچه برو به دریاچه باستانی عزیزم
راه مارپیچ طولانی است فرسنگهاست
بر جاده ای همچون مار بران(مار را بران)او پیر شده و پوستش سرد است
غرب بهترین جا است
غرب بهترین جا است
خود را به اینجا برسان و بقیش با ما
اتوبوس آبی رنگ ما را می خواند
اتوبوس آبی رنگ ما را می خواند
راننده ما را به کجا برده ای؟
قاتل در سپیده صبح از رختخواب برخواست و چکمه هایش را پوشید
صورتکی را از گالری کهن انتخاب کرد
و طول راهرو را طی کرد
به اتاقی رفت که خواهرش انجا بودو...بعد
به برادرش سر زد و آنگاه
طول راهرو را طی کرد و
به دری رسید...به درون نگریست
پدر بله پسرم
می خواهم بکشمت
مادر می خواهم...
بیا عزیزم...با ما خطر را تجربه کن
بیا عزیزم...با ما خطر را تجربه کن
بیا عزیزم...با ما خطر را تجربه کن
آهنگ راک غمگین
در اتوبوسی آبی رنگ
آهنگ راک غمگین بیا
قتل قتل قتل قتل قتل قتل
این است پایان
دوست زیبا
این است پایان
تنها یار من پایان
آزاد کردنت دردآور است
ولی تو هرگز دنبالم نخواهی امد
پایان خنده و دروغ های لطیف
پایان شب هایی که تلاش می کردیم بمیریم
این است پایان
تقدیم به رفقا:نوید-بابک-بهتاش-مصطفی-حمید-فرشاد-کاوه-میثاق-نعیم-مسعود-محمدو...
در ادامه مطلب عکس های خوبی است
ادامه مطلب...

من خرگوشیم که جلوی چراغ ماشینت قرار داره
از قرار گرفتن زیر نورافکن می ترسم
تو نمی آیی که ببینی
من به این رختخواب چسبیدم
این دستکش لاستیکی باریک!!!
اون دختره می خنده وقتی گریه میکنه
اون دختره گریه می کنه وقتی داره می خنده
انگشت چاق خونی تمنای تو را از بین برده
اگر به مبارزه با مرگت برخواستی و بعد بی خیالش شدی
خواهی دید که شیطان چگونه زندگی ات را از هم خواهد درید
اما اگر تو صلحت را بوجود اوری
سپس خواهی دید که شیطان واقعا یک فرشته است
قصه:بطور کلی ترجمه ترانه کار وحشتناک سختیه و اشتباه بزرگیه و حتی جسارت عیر قابل بخششی است ولی چرا ترجمه می کنیم؟این جور ترانه ها باید ترجمه بشن و شتاخته بشن اون چیزی که مشخص این ترجمه ها سرشار از ایرادن با راهنمایی های شما این ترجمه ها را اصلاح میکنیم
:نوید-بابک
ادامه مطلب...

خورشید سیاه سوراخ

در میان چشمانم بیماری
در این چهره تغییر یافته که برای کسی اشنا نیست
پنهان کردن چهره دروغ گفتن مار
خورشید وشرمساری
سوزش گرما تابستان غبار الود
سیاهی آسمان مرگ آور به نظر می آید
نام مرا زیرک بخوان
و حالا دوباره دارم صدای جیغت را می شنوم
خورشید سیاه سوراخ
آیا نخواهی امد؟
باران را از زمین پاک نخواهی کرد؟
خورشید سیاه سوراخ
آیا نخواهی امد؟
آیا نخواهی امد؟
به کندی و سردی و دلمردگی
رفیق من دزدیدن باد گرم خسته
زمانه برای مردان صادق رو به اتمام است
و بعضی وقت ها فاصله بیشتر از اونیه که مار اون روطی کنه
در کفشهام راه رفتن به خواب تبدیل شده
و جوانیم آرزو می کنم که گرفته بشه
بهشت فرستاده می شه به جهنم
هیچ کس مثل تو نبود
سرم آویخته شده ترسم به تمثالی تبدیل شده
همه به تو میگن که گم شدیم
ادامه مطلب...
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
قصه:مدت ها بود که یکی از دوستان دوران دبیراستانم شعری ته دفترم نوشته بود.یک روز جایی بودم موسیقی پخش میشد سالار عقیلی این شعر را داشت می خوند اگر می دونید شاعرش کیه بهم بگید
استمناگری در انتظار بوسه از دلبرکی

![]()
![]()
![]()
