یک میز با دو فنجان خالی قهوه و یک سرنشین!!!
تولدت مبارک
فلسفه رو بیخیالش
تا حالا توی برف شاشیدی بوی پفک نمکی بده؟
تولدت مبارک
طنین کمسویِ
سایههای آبی شب
بر دیوار سپیـد،
سال پاییزی بیهیچ آوایی
خمیده میشود
ساعتهای دلتنگیِ بیپایان
انگار من از برای تو
مرگ را میچشیدم
از جانب ستارهها
بادی برفی از میان گیسوان تو
میوزیـد
دهان سرخ تو
ترانههای تاریک را در من
میخواند
کلبهی ساکت کودکیهامان
و قصههای فراموش
انگار من آن جانور آرامم
که در موج بلورینِ
چشمهای خنک
خانه کردهاست
و بنفشهها گرداگردمان میروییدند.
مهدی تدین
این...نمی دونم این...آره نمی دونم که این...که این چندمین باری هست که توی زندگیم
چندمین باری که توی زندگی نکبت بارم شکست عشقی خوردم
نمی دونم این چندمین باریه که دخترا ترکم کردن
خیلی وقت بود گریه ی خودمو ندیده بودم البته خیلی هم نبود
رو صندلی نشسته بودم
طبق معمول یعنی این که
همیشه بعد از این اتفاقات یک بطری رو داشتم خالی می کردم
دشتم با صندلی راحتی خوذمو به عقب و جلو می کشوندم که دستم به بطری خورد و بطری افتاد
بیشتر بطری ریخته بود روی زمین
سگارمم تموم شده بود
این اولین باری بوذ که سیگارم تموم می شد همیشهحواس بود که تا به نخ های آخر می رسیدم میرفتم یک پاکت می گرفتم
ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود دیگه داشت صبح می شد
اما بی خودی و با دلایل احمقانه خودم
مثل زمانی که روی ۱۹ ه برگ می کشیدم رفتم دنبال سیگار
هوای کوچه سرد بود و کوچه تاریک بود
اونقدریم مشروب نخورده بودم که این سرما رو تحمل کنم
مغازه ها و دکه ها بسته بودن و برگشتم خونه
ذراز کشیدم سعی کردم کتاب بخونم((این بهترین آهنگی بود که تا حالا شنیده بودم))
چهره ش اومد جلوی چشمم و صداش این دفعه دیکه واقعا گریه کردم
نمی دونم بخاطر این وضعیتی بود که توش قرار داشتم(ریختن مشروب و تموم شدن سیگارمو)یا بخاطر اون حرومزاده یا شایدم بخاطر تنهایی بود
یا همه ی اینایی که گفتم بعلاوه ی چیزایی که به ذهنم نرسیدمو نگفتم
نمی دونم
سعی کردم بخوابم که احساس کردم یک نفر داره بهم نگاه می کنه
سرم داشت سنگین می شد اما نه اونقدری که بیخیال این نگاه بشم
به سختی برگشتم چشم های نیمه بازم به موش کوچکی افتاد
که زل زده بود بهم
داشت بهم نگاه می کرد این قیافه زیبا بود و معصوم اما در اج معصومیت مکر حرومزاده گونه ای داشت
از آنالیز خودم از چهره ی موش خنم گرفت
پاهام سنگینی می کرد توی اون وضعیت با اولین حرکت من فرار کردذر تنها اتاق خونمونوبستم احساس کردم رفته زیر کابینت با چاقوی نون بری بهش حمله کردم اما در رفت و رفت زیرکتابخونه
داشتم به این فکر می کردم که دائره المعارف برای کشتن بهتره یا یک جلد از لغتنامه ها ویلدورانتا هم بودن اما خوش دست نبودن
برگشتمو در خونه رو باز گذاشتم تا یک بار دیگه شانس زندگی رو بهش داده باشم
اومدم کهدائره المعرف و بدار ااون ردف کتابخونه با کتاباش چپ شدن و قتی به خودم اومدم دیدم کتابخونه با همه ی کتاباش چپ شدن
موش هم در رفت و از در زذ بیرون از لابلای کتابا خودمو کشیدم بیرون رفتم سریع در رو بستم
توی سالن یک شیشه ی چپ شده داشتم با شرابی که ریخته بود روی قالیچه ام
واحد ما کوچیک بود و بخاری اونو خیلی کرم می کردن
رفتم به اتاقمون سعی کردم کتاب بخونم دوباره بغزم گرفت دیگه دوست نداشتم گریه کنم و دیگه دوست نداشتم بهش فکر کنم
چند خط از کتابو خوندم
اما نمی تونستم تجسم کنم تجسمم فقط اون بود
با فکر اون بخواب رفتم بلاخره
خواب دیدم ازدواج کردیم باهاش یک عشق بازی مفصل کرذم
اما توی رختخواب ادرار کردم
!!!!؟؟؟؟
از شدت تعجب و از ترس اینکه...
از خواب پریدم رفتم مستراح نشستم به فکر فرو رفتم بازم فکر اون اومد توی ذهنم
از اینکه تو این وضعیت داشتم بهش فکر می کردم خجالت کشیدم
تشنم بود
از مستراح اومدم بیرون و به رختخوابم رفتم دوباره خوابم برد
توی یک جای قشنگ داشتیم با هم راه می رفتی
بین درخت های بلند توی ساعت مورد علاقه هر دو مون گرگ و میش دممدمای صبح
یک جا روی دوتا سنگ نشستیم
ساکسیفونمو برداشتم و شر.ع کردم به زدن
این قطعه رو هیچوقت توی زندگیم نزده بودم
این بهترین آهنگی بود که تا حالا شنیذه بودم
لبخند زدم و شروع کردم به تمیز کردن سازم
صدای عجیبی پیچید انگار که صدا ی شلیک بود
با ترس از خواب پریدم دیدم لامپ اتاقم ترکیده
صبح شدهبود
از اینکه زنده بودم خوشحال بودم
این اولن باری بود که از زنده بودنم خوشحال بودم
ساکسیفونو برداشتم هر کاری کردم او قطعه رو یادم نیومد
اون بهترین قطعه ای بود که تا حالا شنیده بودم
گوشی رو برداشت چون دوست داشتم بدونم اونم زنده است یا نه
به سهراب(پرویز)
پسر داییم
که اونم مثل من ۷ شهریور به دنیا اومده
روال وبلاگ اینطوری شده که هر مطلب تقدیم میشه به یک آدمی که دوستش دارم
بلاخره یک روز این آدما تموم میشن
شایدم نشن
کی می دونه؟
این وبلاک رو دو تا از دوستامون راه انداختن و اینکه منم قرار اونجا بنویسم
نمی یاد اما چاره چیه از یه جا باید فریا زد از یه جا باید گفت.اخ که از تنهایی......
ازدروغ.....اخ که چقدر جای تو خالیه مرد بزرگ ای مردی که زیر بار شکنجه
خودت و مردمو نفروختی و ندای ایران من ای سرزمین من را سر دادی.
واقعا جای مردانی مثل خسرو گلسرخی خالیه.
این سرزمین من است که می گرید
این سرزمین من است که عریان است
باران دگر نیامده است چندی است
آن گریه های ابر کجا رفتهاست؟
عریانی کشتزار را
با خون خویش بپوشان
نوید
دختر سپیداندام سرخ مو
کز پاره های جامه ات پیداست
فقر و زیبایی...
برای چو من شاعری نزار
تن جوان رنجورت
پوشیده از لکه های سرخ
چه جذبه ها دارد!
باوقارتر از شهبانوی قصه ها
که پاپوش مخملی به پا دارد
کفش چوبین سنگینت را
می کشی با خودت
...
مرا ببخش توانم نیست
به تو پیشکش کنم
گوهر گرانبهایی را که در گذر
از گوشه چشم می نگری
بی زر و زیور ره خود گیر
بی عطر و الماس و مروارید
تن عریان لاغرت زیور توست
ای زیبای من!
تولدت مبارک فری
(ریچارد براتیگان-یک زن بدبخت-صفحه ی ۳۸ پاراکراف ۵ ام)
به دوستی به نام اکبر
تولدت مبارک رفیق
A:اولین بار ۱۲ سالم بود
(صدای قهقه ی ۲ مرد دیگر سکوت کافه رو شکست)
با خدمتکارمون در واقع یک جورایی پرستارم محسوب میشد
حس کرد یکم بیش از حد معمول دارم نگاش می کنم
اونم دریغ نمی کرد
B:اولین بار ۱۶ سالم بود
توی شب شعرا شعر می خوندم و دخترا غش می کردن
یک عاشقانه نوشتم که بماند در وصف کی بود
زن نمیدونم چند سالش بود ولی از همه دخترای اونجا بهتر بود
وخیلی هم با معرفت و مهربون
(دوباره سکوت کافه رو خنده ها شکوند)
C:اولین بار
اولین بار آره ۱۶ سالم بود
یک زنی بود که
دختری بود که یکی از قصه هامو خوند
خیلی زیبا بود
اون زنه سیگار می کشید
دختره اه معضرت می خوام زن
(سکوت نسبتا طولانی کرد ودو نفر دیگه خیره شده بودن بهش به خودش اومد)
B:تعریف کردن این قضیه ناراحتت می کنه؟
A:بگذریم منشی جدیدو دیدین؟
B:لعنتی دیوونشم
C:اون لبخند فوق الاده ای داشت
B:پسر دوست دارم تمام روز نگاش کنم
A:عاشق راه رفتنشم
C:وقتی می خندید انگار داشت گریه می کرد
A:آره لبخند توپی داره
B:راندمان کار شرکتو آورده پایین حرومزاده(خنده)
C:خیلی بده که تو میخندی و انگار داری گریه می کنی
B:آره خیلی بده هیچکس دیگه حواسش به کارش نیست
C:و یک روزی تو می میری و همه برات گریه می کنن در حالی که بهت دارن می خندن
A:صب کن صب کن هی نمی خوای این قضیه رو برامون تعریف کنی؟
" رو به تمامی بادها "

هیچ پرنده ای
به پستوی پنهان من پناه نمی آورد،
هیچ پرستویی
لبریز اشتیاق،
و هیچ پرنده ی دریایی
با خبری از توفان...
روح سرکش من
در سایه ی سخره ها به نگاهبانی ایستاده است،
گوش به زنگ پچ پچی،
صدای نزدیک شدن پایی
و
گریز.
خاموش است و کبود،
جهان من
این خجسته پِی ....
در به روی چهار باد گشوده ام.
یکی زرین و رو به شرق ـ
برای عشقی که هرگز نمی رسد؛
یکی به روز،
یکی بر اندوه،
و یکی بر مرگ ـ
همیشه باز.
(اِدیت سودِرگِران، سروده ها 1916)
منبع:http://www.vazna.com/
دو پا دارم برای پرسه زدن
دو پا برای گریختن
من با بازوانم هرگز در آغوش نکشیده ام کسی را
من لب دارم
لبی که هر گز نمی خندد
و هیچ کس را نمی بوسد
من زبان دارم
زبانی که دیگر یارای سخن گفتنش نیست
من دو گوش دارم هر کدام از رسوب هزاران جمله نا مفهوم پر
من دو چشم دارم که هرگز آزا دی را ندیده است
من دماغم از عطر کندر و عود و از بوی کافور پر است
من مغز دارم
من حافظه ام در تقلای به یاد آوردن خاطراتی است که هرگز نداشته ام
و سعی می کند فراموش کند نام تو را
من قلب دارم قلبی که هرگز دیگر به لرزش نمی افتد
من پرم از هزاران عضو مخروب هزاران عضو مخدوش و هزاران عضو محبوس
من عضوهایی دارم که با گفتن نامشان بر لبم خنده ای کودنانه م ینشیند
وبر پیشانی سرد تو عرق شرم
و در این هنگام مردی با دسته ای کلید و خودکاری قرمز وارد می شود
باید قلبم را بلعیده می بودم
شاید...
تقدیم به خودم
تولدم مبارک
تنها به این خاطر
این که دیگران فکرت را می پسندند
به این معنی نیست
که بدنت را
هم صاحب شوند
۲۰ سنت ۲ بلیت عشق
سخت تو فکر تو
سوار اتوبوس شدم
۳۰ سنت کرایه دادم و از راننده
۲ تا بلیت خواستم
پیش از آن که یادم بیاد
تها هستم
شعر عاشقانه
خیلی خوبه که
صبحا تنهای تنها
از خواب بیدار شی و
مجبور نباشی به یه عده بگی
که دوستشون داری
در حالی که دیگه
دوستشون هم نداری
کارهایی که باید در یک شب کسل کننده توکیو در هتل انجام داد
۱-تنهایی شام خوردن
که همیشه سرشار از سرگرمی است
۲-بی هدف در هتل پرسه زدن
این جا هتل بزرگی است پس جاهای زیادی
برای پرسه های بی هدف وجود دارد
۳-بی دلیل با آسانسور بالا و پایین رفتن
افرادی که بالا می روند به اتاقهایشان می روند
من اما نه
آن هایی هم که پایین می آیند بیرون می روند
باز هم من نه
۴-شدیدا به تلفن می اندیشم و این که
به اتاقم شماره ی ۲۰۳ زنگ بزنم و بگذارم
زمان زیادی زنگ بزند بعد هم حیران بمانم که
کجا ممکن است باشم و کی برخواهم گشت
آیا باید پیغام بگذارم که وقتی برگشتم
با خودم تماس یگیرم؟
باید صندلی های بیشتری بخری
اگر تندیسی را دوست می داری
آینه ای بساز
دوستانت تحسینت خواهند کرد و
اگر هم آینه را دوست می داری
تندیس ساز
برای دوستان جدیدت جایی فراهم کن
بترسی اگر تنها می شوی
بترسی اگر تنها میشوی
کارهای زیادی انجام میدهی
که هیچ کدام از وجود تو نشئت نگرفته
۲-
همه آدما می خوان
با همه آدمای دیگه بخوابن
فعلا اونا تا چن تا خیابون اون ورتر صف وایسادن
پس من می آم که با تو بخوابم
مطمئنا جای خالی ما دو تا رو حس نمی کنن
تمام اسرار زمان گذشته برایم فاش می شود
تمام اسرار زمان گذشته برایم فاش می شود
اما من هنوز نمی دانم قرار است بعدا
چه کاری کنم
رنگی برای آغاز
عشق را فراموش کن
می خواهم
در گیسوان زرد تو بمیرم
فلورا شکسپیر
اجرای صحنه ای که در آن گل ها می میرند
و گورهای شان را با پیکر خودشان احاطه میکنند
لباس و گریم تو بی نقص است روی صحنه هستی
ادامه مطلب...
زندگي ودوران يك راوي به روايت يك لوح گلي
نخستين تمدن
در كنار رود رگ آبى روى گونه ى روشنت پديد آمد
ومن در آن هنگام يك راوى سومرى بودم
كه روايتت مى كردم بر لوحى گلى كه طوفان بزرگ را تو خنديدى
وقتى لابه لاى سنگ هاى اهرام جا مانده بودم
از خدايان مصر بودى
شبيه يك پرنده كه پرواز كردى و نقل كردم قصه ات را براى موميايى هاى اطراف
آنروز كه دختركى ايرانى شدى
به تن تازگى نگاه خيست
هزاران سال بود كه مرده بودم
و مرگ من تا ثير عطر تو را بازخوانى مى كرد براى شاعران پارسى گو
آخرالزمان
الهه اى بودى
كه معلق در زمان نظاره مى كردى احوال مردمان ادوار را كه در چه حالند از تو
اما من در گور دخمه ى آزاديم ماندم
من در خيال خام بازسازى تمدنى بودم در كنار رود رگ آبى روى گونه ى روشنت
اما...
دي87
. . .
درسرش صداي بوق آزاد تلفن مي آمد
كه گاهي ممتد مي شد
و گاهي اشغال مي زد...بوق...بوق...بوق...واي...بوق!
اشغال مي زد
اشغال مي زد
گاهي آزاد مي آمد
گاهي اسير اشغال مي شد.
ممتد مي زد.
بوق...بوق...بوق...!
سرش به طور ممتد اشغال بوقهاي آزاد تلفن بود.
بوق...بوق...بوق...!
تلفن را بر داشت ويك مكالمه ي طولاني با بوق ممتد انجام داد.
به بوق اشغال نامه مي نويسد
اينطور آزادتر است.
چه خوب كه هر شب پليس آتشنشاني اورژانس و ساعت گويا تلفني احوالش را مي پرسند
در سرش صداي بوق آزاد تلفن مي آمد.
گاهي ممتد گاهي اشغال گاهي هم آزاد مي زد. بوق.
قبل از مرگش گوشي را درست سر جايش گذاشت.
دى87
پنج شنبه ها کارم نیمه وقت بود
شب قبل اتاقم تقریبا تبدیل به سونا شده بود
کولر خراب بود واز گرما تا نیمه ها شب خوابم نبرد
توی مترو به محض اینکه نشستم خوابم برد
یک لحظه گرمای دست سردی رو روی جیبم حس کردم با وحشت از خواب پریدم اما دور و برم اصلا کسی نبود
از مترو پیاده شدم
سوار متروی داخل شهری شدم
حس کردم زن چاقی که روبروم نشسته داره گریه می کنه
همینجوریکه زل زده بودم بهش با دستمالی که توی دستاش کوچکتر به نظر می رسید
و اشک رو از روی گونه های درشتش پاک می کرد اینقدر آروم گریه می کرد که نه کسی میدیدش نه کسی صداشو می شنید
رسیدم به ایستگاه و از مترو پیاده شدم
آدما با چشای پف کرده از کنارم رد می شدن
هدفونو گزاشتم تو گوشم همیشه توی خیابون یک دونشو تو گوشم می زارم
معمولا راست
که بفهمم دور و برم چه خبره
حس کردم یک مردی ساعتو ازم پرسید کنارش یک زن چادری بود
گفتم یک رب به ۹
مردنگاه سرزنشگری بهم کرد از اون نگاه هایی که فقط تو مدرسه بهمون می شد
هدفونو از اون گوشمم در آوردم دیدم مرد ساعت دستشه و به یک مرد کت و شلواری می خواد ساعتشو بفروشه
دویدم سمت اتوبوس تا رسیدم حرکت کرد
یکم نشستم تو ایستگاه اتوبوس و رفتم تو فکر که دیدم چش تو چش یک پیر مرد زل زده تو چشام
بلند شدم پیرمرد لبخندی بهم زد و نشست جای من رفتم سمت دکه که سیگار بگیرم یک اتوبوس اومد خودمو رسوندم دیدم اتوبوس جای دیگه ایه
دوباره رفتم سمت دکه پاکتو گرفتم مشماشو باز کردم پاکتو باز کردم روکش زرورقیشو درآوردم
یک نخ در آوردم از توش فندکو در آوردم دودشو با لذت تو دادم و شاهد رفتن اتوبوسم شدم
به فردی
امیدوارم برای مطلب بعدی چند تا از شعراشو بزارم
فیلم پیشنهادی:((یک داستان کوتاه درباره عشق))از ((کیشلوفسکی))
موسیقی پیشنهادی:((ten))از((pearl jam))
کتاب پیشنهادی:((صید قزل آلا در آمریکا))از((ریچارد براتیگن))


