تبليغاتX
مجله فرهنگی هنری دیوار


خسرو گلسرخی

هدف ما این است که با شعر گلسرخی آشنا بشیم

نمونه این پست را با اشعار فرخی و عارف و داشتیم

برای آشنایی بیشتر با شعر او باید چند سالی به عقب بر گشت شعر  او شعر شاملو و اخوان و فروغ نبود اما محصول زمانه خود بود زمانه فقر و سیاهی

سعی کردم این اشعار گفتگویی باشد بین من و نوید

تقدیم به نوید

بابک

 

سفر

تو سفر خواهی کرد

با دو چشم مطمئن تر از نور

با دو دست راست گو تر از همه ی اینه ها

موج ها

زیر پایت همه قایق هستند

ماسه ها

در قدمت می رقصند

من تو را در همه آینه ها

می بینم

هستی

چشمه ی پیری است

در انتهای راه کویر کور

باید گذشت از این راه؟

این مرد راه

صبوری و تسلیم

جاری ست

در رگش

برهوتیان کلافه ی تنهایی

باید ز راه مانده گذشتن

باید که سر افراز به چشمه رسیدن

 

این چشمه در انتظار عبث نیست

 

خاکستر

دستی به سپیدی روز

پنجره را گشود

سرما و سوز

بیدار بر پلک های من نشست

اکنون

خاکستر شب را

باد

در کوچه می برد

 

 

سرخ تر  سرخ تر از بابک باش!

روح بابک در تو

در من هست

مهراس از خون بارانت زرد مشو

پنجه در خون زن و بر چهره بکش

مثل بابک باش

نه

سرخ تر سرخ تر از بابک باش

دشمن گرچه خون می ریزد

ولی از جوشش خون می ترسد

مثل خون باش

بجوش!

شهر باید یکسر

بابکستان گردد

تا که دشمن در خون غرق شود

وین خراب آباد

از جغد شود پاک و

گلستان گردد

 

در سنگر

تو فاتحی!

دستان تو

سرگرم ساختن سنگر

مشغول کاشتن بذر دوستی است

تو فاتحی

تو فاتحانه

فردای سرخ و زرد

اعلام می کنی آغاز تولد خود را

با هزار آفتاب

در چین چهره ی اسارت شرق

ما

شکوفه ی دستان بی زوال تو را

آب می دهیم

 

سبز

ای کاش

هزار تیغ برهنه

بر اندوه تو می نشست

تا بتوانم بشارت روشنی فردا را

بر فراز پلک هایت

نگاه کنم

 

اینک

صدای آن یار بی دریغ

گل می کند

در سبز ترین سکوت

و گل های هرزه را در بارش مداوم خویش

درو می کند

 

جنگل

در اندیشه های سبز تو جاری ست

 

پرنده و طناب

پشت پنجره ام را کوبید

گفتم: که هستی؟

گفت:آفتاب

بی اعطنا طناب را آماده کردم

 

پشت پنجره ام را کوبید

گفتم: که هستی

گفت:ماه

بی اعطنا طناب را آماده کردم

 

پشت پنجره ام را کوبیدند

گفتم: که هستیید

گفتند:همه ی ستارگان دنیا

بی اعطنا طناب را آماده کردم

پشت پنجره ام  را کوبید

گفتم که هستی؟

گفت:یک پرنده ی آزاد

من پنجره را با اشتیاق باز کردم

 

قبل از اعدام

خون ما

می شکفد بر برف

اسفندی

خون ما می شکفد بر

لاله

خون ما

 پیرهن کارگران

خون ما

 پیرهن دهقانان

خون ما

پیرهن سربازان

خون ما

پیرهن

خاک

ماست

 

نم نم باران

با خون ما

شهر آزادی را می سازد

نم نم باران

با خون ما

شهر فرداها

 را می سازد

خون ما پیرهن کارگران

خون ما پیرهن دهقانان

خون ما

پیرهن

سربازان

 

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت   توسط the wall  | 



آدمی وجود داره بنام مجتبی

که خیلی اذیتش کردیم

وقتش را گرفتیم

این مطلب را به او تقدیم می کنیم

در گوش دختران جوان

نه نخواستم

نخواستم به تو بگویم

در  چشمانت دو درخت پریشان جوان دیدم

از نسیم و لبخند و طلا

نه نخواستم

نخواستم به تو  بگویم

 

گهواره

شب

همواره ایستاده  است

روز

می رود و می آید

شب

مرده ودور

روز یک بال بیشتر ندارد

شب

بالای ایینه های آرام

و روز

زیر باد

 

اندرون

نه شاعر می خواهم باشم

نه عاشق پیشه

خوشا سپیدی شمدهایی که نو در آنها بی حال می شوی

تو خواب را خوب نمی شناسی

و شکوه روز را نیز

خوشا ماهیان مرکب بودن

در مرکب عطرهای برهنگی کور تو

((کار من))

 

گیتار

شیون گیتار آغاز می شود

ار همان سپیدی نخست

پیاله ها را می شکنند

شیون گیتار

آغاز می شود

خاموش کردنش بیهوده است

خاموش کردنش

تاممکنشیونش

یکنواخت و آرام است

به گونه شیون آب

و شیون باد

بر بارش برف

خاموش کردنش بیهوده است

چرا که در غم چیزهای دور می گرید

بر شن های جنوب سوزان

که خواهان کاملیاهای سپیدند

 

گیتار

بر تیر بی هدف

بر شامگاه بی فردا

و بر اولین پرندهی مرده بر شاخه می گرید

آه ای گیتار

ای قلب زخمی

به تیغه ی پنج شمشیر

 

کودک لا ل

کودک صدایش را می جوید

(و صدایش با پادشاه زنجره هاست

در قطره ای آب

کودک صدایش را می جست

برای سخن گفتن نمی خواهمش

از این حلقه ای خواهم ساخت

تا سکوتم را

دور انگشت کوچک خود حمل کند

در قطره ای آب

 

کودک صدایش را می جست(صدای زندانی از دور لباس زنجره می پوشید)

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت   توسط the wall  | 



 Soldier of Fortune

(Blackmore/Coverdale)

 

I have often told you storie
About the way
I lived the life of a drifter
Waiting for the day
When I'd take your hand
And sing you songs
Then maybe you would say
Come lay with me love me
And I would surely stay
 
But I feel I'm growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill goin' 'round
I guess I'll always be
A soldier of fortune
 
Many times I've been a traveller
I looked for something new
In days of old
When nights were cold
I wandered without you
But those days I thougt my eyes
Had seen you standing near
Though blindness is confusing
It shows that you're not here
 
Now I feel I'm growing older
And the songs that I have sung
Echo in the distance
Like the sound
Of a windmill goin' 'round
I guess I'll always be
A soldier of fortune
Yes, I can hear the sound
Of a windmill goin' 'round
I guess I'll always be
A soldier of fortune

سرباز سرنوشت

 

من اغلب قصه ای را برات تعریف می کردم

در مورد شیوه زندکی ام

که همیشه دستخوش تغییرات بوده

در انتظار روزی که

وقتی دستت را می گیرم

و آهنگ تو را می خوانم

شاید به من بگی که

با من بیا و عاشقم باش

و من مطمئنا خواهم ماند

 

اما فکر می کنم که دارم پیر می شوم

و آهنگی رو که برات خوانده بودم

مثل صدایی بود از دور دستها

مثل صدای چرخش آسیاب ها

من فکر می کنم که همیشه سرباز سرنوشت خواهم بود

 

بیشتر زندگی ام را مسافر بوده ام(خانه به دوشی)

و به دنبال چیزهای تازه بوده ام

یک روز

وقتی که شب سرد بود!

من بی تو و (دور ازتو) آواره بودم

در همون روزها بود که خیال کردم

که تو در کنارمی

فکر کردم که کوری ام مرا به تباهی کشانده

این ها همه نشان می دهند که تو دیگر در کنارم نیستس

 

حالا فکر می کنم دارم پیرتر می شوم

و آهنگی که خوانده بودم

صدایی از دوردست بود

مثل صدای چرخش آسیاب

من فکر می کنم که همیسه سرباز سرنوشت خواهم بود

آره می تونم صدایی روبشنوم

صدای چرخش آسیاب

من حدس می زنم که همیشه سرباز سرنوشت خواهم بود


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت   توسط the wall  | 



"Spirit of Jim Morrison" Poster

The end

این شعر شعری است که در تاریخ موسیقی کم تر نظیر آن تکرار شده است مسلما

هیچ خواننده ای در تاریخ موسیفی به اندازه جیم موریسون تاثیرگزار نبوده است وجه

رمانتیک اشعار او با تلفیق با سیاهی روزگار بعد از جنگ از شعر او یک شعر تکرار نشدنی ساخت ((پایان)) ترانه ای عاشقانه نیست اعتراضی خام نیست پایان چهره ی رو به پایانی

است از دهه 60 و سیاهی آن. که ما آن را در روزگار سیاه خود حس می کنیم از شعر پایان اولین برداشت را نکنید .باید با ((پایان)) مدتی زندگی کنید.

 

نوید-بابک

 

This is the end

Beautiful friend

This is the end

My only friend the end

Of our elaborate plans the end

Of everything that stands the end

No safety or surprise the end

Ill never look into your eyes again

 

Can you picture what will be

So limitless and free

Desperately in need…of some…strangers hand

In a…desperate land

 

Lost in a roman…wilderness of pain

And all the children are insane

Waiting for the summer rain yeah

 

There s danger on the edge of town

Ride the kings highway baby

Weird scenes inside the gold mine

Ride the highway west baby

 

Ride the snake   ride the snake

 To the lake the ancient lake baby

The snake is long seven miles

Ride the snake…hes old and his skin is cold

 

The west is the best

The west is the best

Get here and well do the rest

 

The blue bus is callin us

The blue bus is callin us

Driver where you taken us

 

The killer a woke before dawn he put his boots on

He took a face from the ancient gallery

And he walked on down the hall

He went into the room where   his sister lived

…then he

Paid a visit to his brother and then he

He walked on down the hall and

And he came to a door and he looked inside

 

Father   yes son I want to kill you

Mother… I want to…

Come on baby take a chance with us

Come on baby take a chance with us

Come on baby take a chance with us

 

And meet me at the back of the blue bus

Doin a blue rock

On a blue bus

Doin blue rock

Come on yeah

Kill kill  kill kill kill kill

 

This is the end

Beautiful friend

This is the end

My only friend the end

 

It hurts to set you free

But you ll never follow me

The end of laughter and soft lies

The end of night we tried to die

 

This is the end

 

این است پایان

دوست زیبا

این است پایان

تنها یار من پایان

نقشه های ناب ما پایان

هر آنچه که پا برجاست  پایان

نه امنیتی نه  معجزه ای  پایان

دیگر هیچگاه نمی توانم به چشمان تو نگاه کنم

 

آیا می توانی آنچه را که در پیش است تصور کنی

آزاد و بی پایان

نا امیدانه در انتظار دست یاری بیگانه ای

در سرزمین ناامیدی

 

گم شده در برهوت وحشی رنج

وتمام کودکان ناقص و بیمارند

تمام کودکان ناقص و بیمارند

که همه در انتظار باران تابستان اند

 

خطری در  نزدیکی شهر

در مسیر بزرگراه بران  عزیزم

صحنه هایی عجیب در معدن طلا

در بزرگراه به سمت غرب بران عزیزم

 

بر مسیر های پر پیچ وخم

به دریاچه برو به دریاچه باستانی عزیزم

راه مارپیچ طولانی است فرسنگهاست

بر جاده ای همچون مار بران(مار را بران)او پیر شده و پوستش سرد است

 

 

غرب بهترین جا است

غرب بهترین جا است

خود را به اینجا برسان و بقیش با ما

 

اتوبوس آبی رنگ ما را می خواند

اتوبوس آبی رنگ ما را می خواند

راننده ما را به کجا برده ای؟

 

قاتل در سپیده صبح از رختخواب برخواست و چکمه هایش را پوشید

صورتکی را از گالری کهن انتخاب کرد

و طول راهرو را طی کرد

به اتاقی رفت که خواهرش انجا بودو...بعد

به برادرش سر زد و آنگاه

طول راهرو را طی کرد و

به دری رسید...به درون نگریست

 

پدر بله پسرم

می خواهم بکشمت

مادر می خواهم...

 

بیا عزیزم...با ما خطر را تجربه کن

بیا عزیزم...با ما خطر را تجربه کن

بیا عزیزم...با ما خطر را تجربه کن

 

آهنگ راک غمگین

در اتوبوسی آبی رنگ

آهنگ راک غمگین بیا

 

قتل قتل قتل قتل قتل قتل

 

این است پایان

دوست زیبا

این است پایان

تنها یار من پایان

آزاد کردنت دردآور است

ولی تو هرگز دنبالم نخواهی امد

پایان خنده و دروغ های لطیف

پایان شب هایی که تلاش می کردیم بمیریم

 

این است پایان

 

تقدیم به رفقا:نوید-بابک-بهتاش-مصطفی-حمید-فرشاد-کاوه-میثاق-نعیم-مسعود-محمدو...

 

در ادامه مطلب عکس های خوبی است


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت   توسط the wall  | 



 

من خرگوشیم که جلوی چراغ ماشینت قرار داره

 

از قرار گرفتن زیر نورافکن می ترسم

 

تو نمی آیی که ببینی

 

من به این رختخواب چسبیدم

 

این دستکش لاستیکی باریک!!!

 

اون دختره می خنده وقتی گریه میکنه

 

اون دختره گریه می کنه وقتی داره می خنده

 

انگشت چاق خونی تمنای تو را از بین برده

 

اگر به مبارزه با مرگت برخواستی و بعد بی خیالش شدی

 

خواهی دید که شیطان چگونه زندگی ات را از هم خواهد درید

 

اما اگر تو صلحت را بوجود اوری

 

سپس خواهی دید که شیطان واقعا یک فرشته است

 

قصه:بطور کلی ترجمه ترانه کار وحشتناک سختیه و اشتباه بزرگیه و حتی جسارت عیر قابل بخششی است ولی چرا ترجمه می کنیم؟این جور ترانه ها باید ترجمه بشن و شتاخته بشن اون چیزی که مشخص این ترجمه ها سرشار از ایرادن با راهنمایی های شما این ترجمه ها را اصلاح میکنیم

:نوید-بابک


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت   توسط the wall  | 



خورشید سیاه سوراخ

در میان چشمانم   بیماری

در این چهره  تغییر یافته که برای کسی اشنا نیست

پنهان کردن چهره   دروغ گفتن مار

خورشید وشرمساری

سوزش گرما  تابستان غبار الود

سیاهی آسمان مرگ آور  به  نظر می آید

نام مرا  زیرک بخوان

و حالا دوباره دارم صدای جیغت را می شنوم

خورشید سیاه سوراخ

آیا نخواهی امد؟

باران را از زمین پاک نخواهی کرد؟

خورشید سیاه سوراخ

آیا نخواهی امد؟

آیا نخواهی امد؟

به کندی و سردی و دلمردگی

رفیق من    دزدیدن باد گرم خسته

 

زمانه برای مردان صادق رو به اتمام است

و بعضی وقت ها فاصله بیشتر از اونیه که مار اون روطی کنه

در کفشهام راه رفتن به خواب تبدیل شده

و جوانیم  آرزو می کنم که گرفته بشه

بهشت فرستاده می شه به جهنم

هیچ کس مثل تو نبود

سرم آویخته شده ترسم به تمثالی تبدیل شده

همه به تو میگن که گم شدیم


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت   توسط the wall  | 



 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره  قطره آب میشود

 

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

 

قصه:مدت ها بود که یکی از دوستان دوران دبیراستانم شعری ته دفترم نوشته بود.یک روز جایی بودم موسیقی پخش میشد سالار عقیلی این شعر را داشت می خوند اگر می دونید شاعرش کیه بهم بگید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت   توسط the wall  | 



 

"Sad Little Angel" Print
استمناگری در انتظار بوسه از دلبرکی