تبليغاتX
مجله فرهنگی هنری دیوار


The Sky Is Crying lyrics
Stevie Ray Vaughan
The sky is cryin'
Cant you see the tears roll down the street
The sky is cryin'
Cant you see the tears roll down the street
I've been looking for my baby
And I wonder where can she be

I saw my baby early one mornin'
She was walkin' on down the street
I saw my baby early one mornin'
She was walkin' on down the street
You know it hurt me so bad
Made my poor heart skip a beat

I got a real real fine feeling
That my baby don't love me no mo'
I got a real real real fine feeling
That my baby she don't love me no more'
You know the sky's been cryin' yeah
Can u see the tears roll down my nose

آسمان می گرید

آسمان می گرید

نمی تونی ببینی اشکهایی رو که در خیابون جاری شدن

آسمان می گرید

نمی تونی ببینی اشکهایی رو که در خیابون جاری شدن

من در جستجوی عشقم هستم

و در حیرتم که کجا می تونه باشه

 

من اونو صبح های زود می دیدم

 که در حال قدم زدن توی خیابون بود

من اونو صبح های زود می دیدم

 که در حال قدم زدن توی خیابون بود

 

می دونی این منو آزار میده

قلبه منو بسیار به تپش می اندازه

 

Stevie Ray Vaughan

من واقعا حسم عالی میشه

که عشق من دیگه منو دوست نداره

من واقعا حسم عالی میشه

که عشق من ذیکه دوستم نداره

 

میدونی آسمون داره گریه می کنه

نمی بینی اشکی رو که روی دماغم جاری شده؟

 

ترجمه خوبی از آب در نیومد

ولی

 به آرش


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت   توسط the wall  | 



و ماه و ستاره ها و دنیا

 

گردشای طولانی شبونه –

همون چیزیه که به آدم حال می ده

اون ور ِ پنجره ها رو دید زدن

پاییدن ِ زنای ِ خونه نیشن درمونده

که سعی دارن

 از زیر کتک ِ شوهرای مست و پاتیلشون

دربرن

 

به میثاق

که جاش خالیه تو ولگردیهای شبونمون

پایان

 

ما مث گل سرخایی هستیم

که هیچ وخ به خودمون زحمت ندادیم

تا

شکوفه کنیم    وقتی که باید شکوفه می کردیم

درست مث اینکه

خورشید از صبر کردن  

دلش به هم خورده باشه  

 

بازم به مسعود

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت   توسط the wall  | 




ريچارد براتيگان شركا

richard_brautigan


   خيلي خوشم مي‌آيد كه بنشينم توي سينماهاي ارزان آمريكا كه مردمش با تماشاي فيلم، اليزابتي زندگي مي‌كنند و اليزابتي مي‌ميرند. توي خيابان ماركت يك سينما هست كه آن‌جا با يك دلار مي‌شود چهارتا فيلم ديد. اصلاً اهميتي برايم ندارد كه فيلم‌هايش خوب است يا بد. من كه منتقد نيستم. فقط دلم مي‌خواهد فيلم تماشا كنم. همين كه چيزي روي پرده تكان بخورد برايم بس است.
  سينما پر است از سياه‌ها، هيپي‌ها، بازنشسته‌ها، سربازها، ملوان‌ها و مردم بيگناهي كه با فيلم‌ها حرف مي‌زنند، چون فيلم‌ها درست مثل همه‌ي اتفاق‌هاي زندگي‌شان واقعي‌اند.
  ((نه! نه! برگرد توي ماشين كلايد. واي، خدايا، باني را دارند مي‌كشند.))
  شاعر مقيم اين سينماها منم، اما فكر نكنم از گوگنهايم چيزي به من بماسد. يك روز ساعت شش عصر رفتم سينما و ساعت يك صبح در آمدم. ساعت هفت، پا روي پا انداختم، تا ساعت ده همان طور نشستم و حتي يك بار هم از جايم بلند نشدم.
  رك بگويم، من كشته مرده فيلم‌هاي هنري نيستم. خوشم نمي‌آيد در سينماهاي رويايي، بنشينم لاي تماشاچياني كه عطر دل گرم كننده فرهنگ از سر و كله‌شان مي‌بارد و از نظر زيباشناسي ارضا شوم. اصلاً وسعم نمي‌رسد. ماه پيش نشسته بودم توي يكي از سينماهاي ((دوفيلم فقط هفتادوپنج سنت))ي به اسم ((روزگاري در سواحل شمال)) و كارتوني مي‌ديدم در باره‌ي يك سگ و يك جوجه.
  سگ مي‌خواست يك چرت بخوابد اما جوجه نمي‌گذاشت و ماجراهايي اتفاق مي‌افتاد كه آخرش هميشه يك بلواي كارتوني بود.
  مردي نشسته بودكنار من.
  سفيد سفيد سفيد و چاق و حدود پنجاه‌ساله و بگي‌نگي تاس و صورتش كاملاً خالي از هرگونه از احساس انساني.
  لباس‌هاي كيسه مانند بي مدلش مثل پرچم يك كشور شكست خورده پهن شده بود رويش و انگار در تمام عمر جز صورت حساب نامه‌اي برايش نيامده بود.
  درست در همين لحظه سگ كارتون به خاطر اين‌كه جوجه هنوز نمي‌گذاشت بخوابد يك دهن دره‌اي كرد و قبل از اينكه خميازه‌اش تمام شود مرد بغل دستي من هم دهنش را باز كرد و اين‌طور شد كه آن‌روز در كشور آمريكا، سگ كارتون و مرد، اين آدمي زاد زنده، مثل دوتا شريك خميازه كشيدند.


از كتاب اتوبوس پير
نشر مركز

                                                                                                                           نوید

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت   توسط the wall  | 



نمای داخلی

یک میز با دو فنجان  خالی قهوه  و یک سرنشین!!!

 

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط the wall  | 



are you experience?

فلسفه رو بیخیالش

تا حالا توی برف شاشیدی بوی پفک نمکی بده؟

 

 

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت   توسط the wall 



طنین کم‌سویِ

سایه‌های آبی شب

بر دیوار سپیـد،

سال پاییزی بی‌هیچ آوایی

                                خمیده می‌شود

 

ساعت‌های دلتنگیِ بی‌پایان

انگار من از برای تو

                       مرگ را می‌چشیدم

از جانب ستاره‌ها

بادی برفی از میان گیسوان تو

                                     می‌وزیـد

 

دهان سرخ تو

ترانه‌های تاریک را در من

                           می‌خواند

کلبه‌ی ساکت کودکی‌هامان

و قصه‌های فراموش

 

انگار من آن جانور آرامم

که در موج بلورینِ

چشمه‌ای خنک

                   خانه کرده‌است

و بنفشه‌ها گرداگردمان می‌روییدند.

 

مهدی تدین

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط the wall  | 



این بهترین آهنگی بود که توی زندگیم شنیده بودم

این...نمی دونم این...آره نمی دونم که این...که این چندمین باری هست که توی زندگیم

چندمین باری که توی زندگی نکبت بارم شکست عشقی خوردم

نمی دونم این چندمین باریه که دخترا ترکم کردن

خیلی وقت بود گریه ی خودمو ندیده بودم البته خیلی هم نبود

 رو صندلی نشسته بودم

طبق معمول یعنی این که

همیشه بعد از این اتفاقات یک بطری رو داشتم خالی می کردم

دشتم با صندلی راحتی خوذمو به عقب و جلو می کشوندم که دستم به بطری خورد و بطری افتاد

بیشتر بطری ریخته بود روی زمین

سگارمم تموم شده بود

این اولین باری بوذ که سیگارم تموم می شد همیشهحواس بود که تا به نخ های آخر می رسیدم میرفتم یک پاکت می گرفتم

ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود دیگه داشت صبح می شد

اما بی خودی و با دلایل احمقانه خودم

مثل زمانی که روی ۱۹ ه برگ می کشیدم رفتم دنبال سیگار

هوای کوچه سرد بود و کوچه تاریک بود

اونقدریم مشروب نخورده بودم که این سرما رو تحمل کنم

مغازه ها و دکه ها بسته بودن و برگشتم خونه

ذراز کشیدم سعی کردم کتاب بخونم((این بهترین آهنگی بود که تا حالا شنیده بودم))

چهره ش اومد جلوی چشمم و صداش این دفعه دیکه واقعا گریه کردم

نمی دونم بخاطر این وضعیتی بود که توش قرار داشتم(ریختن مشروب و تموم شدن سیگارمو)یا بخاطر اون حرومزاده یا شایدم بخاطر تنهایی بود

یا همه ی اینایی که گفتم بعلاوه ی چیزایی که به ذهنم نرسیدمو نگفتم

نمی دونم

سعی کردم بخوابم که احساس کردم یک نفر داره بهم نگاه می کنه

سرم داشت سنگین می شد اما نه اونقدری که بیخیال این نگاه بشم

به سختی برگشتم چشم های نیمه بازم به موش کوچکی افتاد

که زل زده بود بهم

داشت بهم نگاه می کرد این قیافه زیبا بود و معصوم اما در اج معصومیت مکر حرومزاده گونه ای داشت

از آنالیز خودم از چهره ی موش خنم گرفت

پاهام سنگینی می کرد توی اون وضعیت با اولین حرکت من فرار کردذر تنها اتاق خونمونوبستم احساس کردم رفته زیر کابینت با چاقوی نون بری بهش حمله کردم  اما در رفت و رفت زیرکتابخونه

داشتم به این فکر می کردم که دائره المعارف برای کشتن بهتره یا یک جلد از لغتنامه ها ویلدورانتا هم بودن اما خوش دست نبودن

برگشتمو در خونه رو باز گذاشتم تا یک بار دیگه شانس زندگی رو بهش داده باشم

اومدم کهدائره المعرف و بدار ااون ردف کتابخونه با کتاباش چپ شدن و قتی به خودم اومدم دیدم کتابخونه با همه ی کتاباش چپ شدن

موش هم در رفت و از در زذ بیرون از لابلای کتابا خودمو کشیدم بیرون رفتم سریع در رو بستم

توی سالن یک شیشه ی چپ شده داشتم با شرابی که ریخته بود روی قالیچه ام

واحد ما کوچیک بود و بخاری اونو خیلی کرم می کردن

رفتم به اتاقمون سعی کردم کتاب بخونم دوباره بغزم گرفت دیگه دوست نداشتم گریه کنم و دیگه دوست نداشتم بهش فکر کنم

چند خط از کتابو خوندم

اما نمی تونستم تجسم کنم تجسمم فقط اون بود

با فکر اون بخواب رفتم بلاخره

خواب دیدم ازدواج کردیم باهاش یک عشق بازی مفصل کرذم

اما توی رختخواب ادرار کردم

!!!!؟؟؟؟

از شدت تعجب و از ترس اینکه...

از خواب پریدم رفتم مستراح نشستم به فکر فرو رفتم بازم فکر اون اومد توی ذهنم

از اینکه تو این وضعیت داشتم بهش فکر می کردم خجالت کشیدم

تشنم بود

از مستراح اومدم بیرون و به رختخوابم رفتم دوباره خوابم برد

توی یک جای قشنگ داشتیم با هم راه می رفتی

بین درخت های بلند توی ساعت مورد علاقه هر دو مون گرگ و میش دممدمای صبح

یک جا روی دوتا سنگ نشستیم

ساکسیفونمو برداشتم و شر.ع کردم به زدن

این قطعه رو هیچوقت توی زندگیم نزده بودم

این بهترین آهنگی بود که تا حالا شنیذه بودم

لبخند زدم و شروع کردم به تمیز کردن سازم

صدای عجیبی پیچید انگار که صدا ی شلیک بود

با ترس از خواب پریدم دیدم لامپ اتاقم ترکیده

صبح شدهبود

از اینکه زنده بودم خوشحال بودم

این اولن باری بود که از زنده بودنم خوشحال بودم

ساکسیفونو برداشتم هر کاری کردم او قطعه رو یادم نیومد

اون بهترین قطعه ای بود که تا حالا شنیده بودم

گوشی رو برداشت چون دوست داشتم بدونم اونم زنده است یا نه

به سهراب(پرویز)

پسر داییم

که اونم مثل من ۷ شهریور به دنیا اومده

روال وبلاگ اینطوری شده که هر مطلب تقدیم میشه به یک آدمی که دوستش دارم

بلاخره یک روز این آدما تموم میشن

شایدم نشن

کی می دونه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت   توسط the wall  | 



+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت   توسط the wall 



www.cinemaparadiso2.blogfa.com

این وبلاک رو دو تا از دوستامون راه انداختن و اینکه منم قرار اونجا بنویسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت   توسط the wall 



آخ که چقدر دلم برای مطلب گذاشتن تنگ شده بود .واقعا دستم به کار نمیومد الانشم

نمی یاد اما چاره چیه از یه جا باید فریا زد از یه جا باید گفت.اخ که از تنهایی......  

 ازدروغ.....اخ که چقدر جای تو خالیه مرد بزرگ ای مردی که زیر بار شکنجه

خودت و مردمو نفروختی و ندای ایران من ای سرزمین من را سر دادی.

واقعا جای مردانی مثل خسرو گلسرخی خالیه.

 

این سرزمین من است که می گرید

این سرزمین من است که عریان است

باران دگر نیامده است چندی است

آن گریه های ابر کجا رفتهاست؟

عریانی کشتزار را

با خون خویش بپوشان

نوید  

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت   توسط the wall  | 



دخترک فقیر(شارل بودلر)

دختر سپیداندام سرخ مو

کز پاره های جامه ات پیداست

فقر و زیبایی...

 

برای چو من شاعری نزار

تن جوان رنجورت

پوشیده از لکه های سرخ

چه جذبه ها دارد!

 

باوقارتر از شهبانوی قصه ها

که پاپوش مخملی به پا دارد

کفش چوبین سنگینت را

می کشی با خودت

...

مرا ببخش توانم نیست

به تو پیشکش کنم

گوهر گرانبهایی را که در گذر

از گوشه چشم می نگری

 

بی زر و زیور ره خود گیر

بی عطر و الماس و مروارید

تن عریان لاغرت زیور توست

ای زیبای من!

 

تولدت مبارک فری

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت   توسط the wall  | 



آنقدر پول ندارم که زندگی عاطفی ام پیچیده باشد.زندگی عاطفی ساده ای داشته ام ودر اغلب موارد وقتی زندگی عاطفی ساده است یک معنی اش این است که اصلا زندگی عاطفی ندارم.سعی می کنم به مشکلات عاطفی بی اعطنا باشم.اما مشکلات سروقتم می آیند و من در شب های درازی که بی خوابی به سرم می زند از خودم می پرسم چه اتفاقی افتاد که تسلطم را بر چیزهای بنیادینی که به کار دل ربط دارد از دست داده ام؟

(ریچارد براتیگان-یک زن بدبخت-صفحه ی ۳۸ پاراکراف ۵ ام)

به دوستی به نام اکبر

تولدت مبارک رفیق

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت   توسط the wall 



عاشقانه ای که هرگز نخواهم سرود

A:اولین بار ۱۲ سالم بود

(صدای قهقه ی ۲ مرد دیگر سکوت کافه رو شکست)

با خدمتکارمون در واقع یک جورایی پرستارم محسوب میشد

حس کرد یکم بیش از حد معمول دارم نگاش می کنم

اونم دریغ نمی کرد

 

B:اولین بار ۱۶ سالم بود

توی شب شعرا شعر می خوندم و دخترا غش می کردن

یک عاشقانه نوشتم که بماند در وصف کی بود

زن نمیدونم چند سالش بود ولی از همه دخترای اونجا بهتر بود

وخیلی هم با معرفت و مهربون

(دوباره سکوت کافه رو خنده ها شکوند)

 

C:اولین بار

اولین بار آره ۱۶ سالم بود

یک زنی بود که

دختری بود که یکی از قصه هامو خوند

خیلی زیبا بود

اون زنه سیگار می کشید

دختره اه معضرت می خوام زن

(سکوت نسبتا طولانی کرد ودو نفر دیگه خیره شده بودن بهش به خودش اومد)

 

B:تعریف کردن این قضیه ناراحتت می کنه؟

 

A:بگذریم منشی جدیدو دیدین؟

 

B:لعنتی  دیوونشم

 

C:اون لبخند فوق الاده ای داشت

 

B:پسر دوست دارم تمام روز نگاش کنم

 

A:عاشق راه رفتنشم

 

C:وقتی می خندید انگار داشت گریه می کرد

 

A:آره لبخند توپی داره

 

B:راندمان کار شرکتو آورده پایین حرومزاده(خنده)

 

C:خیلی بده که تو میخندی و انگار داری گریه می کنی

 

B:آره خیلی بده هیچکس دیگه حواسش به کارش نیست

 

C:و یک روزی تو می میری و همه برات گریه می کنن در حالی که بهت دارن می خندن

 

A:صب کن صب کن هی نمی خوای این قضیه رو برامون تعریف کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت   توسط the wall  | 



" رو به تمامی بادها "

 

هیچ پرنده ای

به پستوی پنهان من پناه نمی آورد،

هیچ پرستویی

لبریز اشتیاق،

و هیچ پرنده ی دریایی

با خبری از توفان...

 

روح سرکش من

در سایه ی سخره ها به نگاهبانی ایستاده است،

گوش به زنگ پچ پچی،

صدای نزدیک شدن پایی

 و

گریز.

خاموش است و کبود،

جهان من

این خجسته پِی ....

 

در به روی چهار باد گشوده ام.

یکی زرین و رو به شرق ـ

برای عشقی که هرگز نمی رسد؛

یکی به روز،

یکی بر اندوه،

و یکی بر مرگ ـ

همیشه باز.

 

 

                   (اِدیت سودِرگِران، سروده ها 1916)

منبع:http://www.vazna.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت   توسط the wall  | 



من دو دست دارم دستی در جیب شلوارم و سیگاری در دست دیگرم

دو پا دارم برای پرسه زدن

دو پا برای گریختن

من با بازوانم هرگز در آغوش نکشیده ام کسی را

من لب دارم

لبی که هر گز نمی خندد

و هیچ کس را نمی بوسد

من زبان دارم

زبانی که دیگر یارای سخن گفتنش نیست

من دو گوش دارم هر کدام از رسوب هزاران جمله نا مفهوم پر

من دو چشم دارم که هرگز آزا دی را ندیده است

من دماغم از عطر  کندر و عود و  از بوی کافور  پر است

 

من مغز دارم

من حافظه ام در تقلای به یاد آوردن خاطراتی است که هرگز نداشته ام

و سعی می کند فراموش کند نام تو را

 

من قلب دارم قلبی که هرگز دیگر به لرزش نمی افتد

 

 

من پرم از هزاران عضو مخروب  هزاران عضو مخدوش و هزاران عضو محبوس

من عضوهایی دارم که با گفتن نامشان بر لبم خنده ای کودنانه م ینشیند

وبر پیشانی سرد تو عرق شرم

و در این هنگام مردی با دسته ای کلید و خودکاری قرمز وارد می شود

 

باید قلبم را بلعیده می بودم

 شاید...

 

تقدیم به خودم

تولدم مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت   توسط the wall  |